تبليغاتX
کلبه عشق وعاشقی

کلبه عشق وعاشقی

این وبلاگ توسط سعید جهت استفاده شما کاربران گرامی ایجاد شده است

ILove you

دوستت دارم

 

تنها جمله ای است که از شنیدنش هیچگاه خسته نمی شوم

 

و تنها جمله ای است که تو از گفتنش

 

هیچگاه خسته نمیشی

 

بارها و بارها

 

به تکرار

 

 خواهم گفت:

 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 14:14  توسط سعید   | 

انتظار

بیا که لحظه لحظه های انتظار

تمـــام وجـــود خســـته مـــرا بـــه نیســـتی کشـــانده اســـت

 

:::::   انتظار  ::::: 

 

بی تو می میرم

 

بیــــا کــــه به لب رســــیــــده جــــونــــم

 

عزیز من سنگ صبور غمهایم

به دیــــدنــــم بیا که خـیـلــــی تنــــهــــام

 

به کدامین جرم حکم صبر برای من صادر شد؟

جرم من فقط عاشقی بود.

 

با غم دوریت چه کنم؟

فاصله

تنهایی

انتظار

 

  

 

 

 انتــــــــــــــــظار ...

 

 تو ------------ را ------------ من ------------ چشم ---------- در ---------- راهم

 

 انتــــــــــــــــظار...  

 

 

 

عزیزم     

 

 

میدونی چه قدر دلـ ـــ ــــ ـــ م برات تنگ شده؟

 


حرفای من اینجاست تو سینم

 

جـ ـــایـــ ـی کــــه هر لحظه دنــــبــ ــالــــت میــ ــگــــرده

 

 

منتظره تا برگردی

 

..........

 

 

 چرا با خاطره هایـت تنـ ـ ـ ــ ـ ـ ـهام گذاشتی؟

 

بـــیــــا بـــرگـــرد

.......

 

  در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست 

 

  

 

دیدی گفتم؟  

 

دیدی گفتم؟ که یه روز پر میکشی  تو هوام؟

دیدی گفتم که تو هم میری به خاطره هام..

میاد اون روز که نمیگیری سراغ ار ما

 

 امروز که محتاج توام جای تو خالیست

فردا که میایی به سراغم نفسی نیست

من مانده ام تنهای تنها

با غم تو

با تو هستم ای قلم! 

با تو ای همراه و ای همزاد من ... 

سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت سرنوشت 

شعرهایم را نوشتی دستخوش!

اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟
 
 
----------------------------------------------------------------------------
 
 
دلم گرفته همسفر هوای گریه دارم
 

دلم گرفت ای هم نفس

پرم شکست تو این قفس

 

دوباره دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم گرفته


دوباره آسمان اين دل ابری شده


دوباره اين چشمهای خســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته بارانی شده

 

در گوشه ای تنهای تنها و خسته از این دنیا


میمونم همیشه

 

 

 چشــــــــــــــــــــــــم به راهــــــــــــــــــــــــــت

 

حسرت یه لحظه دیدنت برام شده  یه عادت

 

 
 

 

متاسفم برات ای دل ساده 

دلم چقدر منتظر موندی

ای دل ساده

.......................................................................................................

 ......................................

..............

 

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟


نکند دل دیگران او را اسیر کرده است !


خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است ، تنها دقایقی دیر کرده است.....


آیینه خنید به سادگیم  و گفت:


احساس پاک تو را زنجیر کرده است.


گفتم از عشق من چنین سخن مگوی


گفت:خوابی!!! سالهاست که او دیر کرده است!!!!


در آیینه به خود نگاه می کنم


آه...عشق تو عجیب مرا پیر کرده است......

 


راست گفت آیینه که منتظر نباش

 


او برای همیشه دیر کرده است..... 

 

 

بـــی تـــو در ایـــن انتـــظار میــمیـــرم

 

 

 

 

 گفتنش خیلی سخته اما

 

 احسـ ـاس میکـ ـنم تو این انتـ ـ ـ ـ ـ  ـ ـظار پیرشـ ـدم

 

خدابا

 

خـــــــــــــــــــــــــــدایـــــــــــــــــــــــــــا

 

خسته ام

 

 خیـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ل ـ ـ ـ ـ ـ ـی خسته

 

-------------------------------------------------------------------------------

 

آخه تا کی انتظار؟؟؟؟

 

دیـــگـــه نـــمـــیـــخـــوام انـــتـــظار بـــکـــشـــم..

 

بهش بگین دیگه نیاد..
 
 
بگین نیاد.
 
نیاد
 
دیگه نیاد
 
 
دارم ایـــــــنـــــــجـــــــا مــــی ســــــــــــــــــوزم  
 
 
بهش بگین دیگه نمیخوام بیاد...
 
 
دیـــگـــه بـــســـمـــه شــــکـــســــتــــن
 
 
نمی خوام بیاد
 
اینجا دارم میمیرم..
 

-------------------------------------------------------------------------------

آخـــــــــــریــــــــــــن حــــــــــــرف من

عاشق نشو

چون هیچ کس با وفا نیست 

-----------------------------------------------

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 14:9  توسط سعید   | 

دکتر علی شریعتی

 

دکتر علی شریعتی

نیایش

خدایا ،

آتش مقدس « شک » را

آن چنان در من بیفروز

تا همه « یقین » هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد.

و آن گاه از پس توده ی این خاکستر ،

لبخند مهراوه بر لب های یقینی ،

شسته از هر غبار طلوع کند.

.

خدایا ،

به هرکه دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است .

و به هر که دوست تر می داری ، بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر !

.

خدایا ،

به من زیستنی عطا کن ،

که در لحظه مرگ ،

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ،

حسرت نخورم .

و مردنی عطا کن ،

که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم .

بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ،

اما آن چنان که تو دوست داری .

« چگونه زیستن » را تو به من بیاموز ،

« چگونه مردن » را خود خواهم آموخت !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 9:8  توسط سعید   | 

عشق وعاشقی

کلام عشق !

تا آمدم بگم تابانتر از خورشيد نيست وقتی چشمان تو را ديدم منصرف شدم

تا آمدم بگم دريا بسيار پهناور است وقتی دل عاشق تو را ديدم  منصرف شدم

تا آمدم بگم زندگی زيباست تو را ديدم زندگی زيباتر شد .

تا آمدم بگويم ((من)) وقتی تو را ديدم ((ما)) جايگزين کلامم شد. 

 

 

اگر ابرها باريدن را فراموش کنند ،اگر چشمها گريستن را فراموش کنند ، اگر لبها خنديدن را فراموش کنند ،اگر قلبها دوست داشتن را فراموش کنند ،من هرگز تو را فراموش نميکنم .روزی تو را فراموش ميکنم که مرگم فرا رسد!

 

گويند در آسمان فرشتگانی بودند که سرنوشت آدميان را با جوهر  طلایی و قلم نقره اي بر پيشانی شان مينوشتند .نوبت به ما که رسيد جوهر  طلایی ريخت و قلم نقره اي شکست ،برای ما با ذغال سياه نوشتند.

 

 

تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمين عطرها و نورها ،نشانده ای مرا اکنون به زرورقی ز عاجها و زابرها و ز بلورها . مرا ببر اميد دلنواز من ، ببر به شهر شعرها و شورها .   اگر دوستيها و ناکاميها دلم را سوزنده و اشکم را جاری سازند ، اگر پيچ و تاب زندگی مرا به قعر دريای ياس و نا اميدی پرتاب کنند ،اگر مرا مانند بلبلی در قفس زندانی نموده و از ديدن عشقم باز داراند ،باز دست از دوستی و محبت تو نخواهم کشيد و هميشه دوستت خواهم داشت.    

شب مستی را بهانه کردم تا صبح گريستم             تا کسی نداند من عاشق کيستم

 

هرگز نديدم بر لبی لبخنده زيبای تو را               هرگز نميگيرد کسی در قلبم جای تو را

 

نميدانی :بغضی گلويم را گرفته که مهيب ترين رعد و برق ها و سخت ترين باران ها هم نمي توانند آن را بشکنند ،امّا تو ای زيباي  من با کوچکترين تلنگر چشمانت آن را شکستی و سيلی عظيم بر روی گونه های داغم جاری ساختی. اميد اينکه هيچ وقت گلهای عشق و محبت در قلبمان پژمرده نگردد.    

سرزمين دلم سالها بر اثر جفای روزگار غريب و سرد به سرزمين يخ زده تبديل شده بود تا اينکه وجود گرما بخش تو با آن نگاه پر اميد ، جوانه های سبز اميد را در دلم کاشت و اينک دلم يکپارچه سبز است و اين سبزی را مديون آفتاب مهربانی توست که بر ناکجاآباد دلم تابيدی و سيراب از هر مهربانی کردی.کاش اين نور مهرت هرگز به غروب ننشيند

 

از کجاا آغاز کنم ؟بيان عشقي که گويای يک عشق و عظمت آن باشد .قصه ي عشقي را که از دريا کهنسالتر و از اقيانوس ژرف تر و از آسمان زيباتر.  از کجاا بنويسم ؟ داستان شيرين دوستی اي را که مالامال صداقت است و اکنون به سپيدی اشک،اشکی چون شمع ،شمعی چو نور، نوری چون ماه ، ماهی چون تو است.  
                             عشق من کوير تشنه ام،باران من باش
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 17:27  توسط سعید   |